: انـتـخـاب قـالـب


امروز :
اگر زندگیت را درست بسازی طلوع آرامش در زندگی را با تمام وجودت حس خواهی کرد !  رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی           پروردگارا سینه ام را [براى تحمل این وظیفه سنگین ]گشاده گردان، وكارم را برایم آسان ساز، وگِرِهى را [كه مانع روان سخن گفتن من است ]از زبانم بگشاى.                    پروردگارا برای ما از همسران وفرزندانمان روشنی دیدگان (نسل های صالح وپاک ومتّقی)عطا کن ومارابرپرهیزگاران (درمسابقه به سوی ایمان یا رهبری دراصول وفروع ومعارف)پیشوا گردان. - فرقان آیه 74
تاریخ : دوشنبه 9 آذر 1388 ساعت:08:40 ق.ظ

 

ضرورت دقت پدر و مادر در ابراز محبت مساوی نسبت به فرزندان

 

اقْتُلُواْ یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا یَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِیكُمْ وَتَكُونُواْ مِن بَعْدِهِ قَوْمًا صَالِحِینَ ﴿یوسف آیه9﴾

 

ترجمه:[یكى گفت: ]یوسف را بكشید ویا او را در سرزمین نامعلومى بیندازید، تا توجه ومحبت پدرتان فقط معطوف به شما شود. وپس از این گناه [با بازگشت به خدا وعذرخواهى از پدر] مردمى شایسته خواهید شد.

 

 تفسیر:نقشه نهائى كه كشیده شد.

از اینجا جریان درگیرى برادران یوسف با یوسف شروع مى شود:

چه درسى از این برتر كه گروهى از افراد نیرومند با نقشه هاى حساب شده اى كه از حسادت سرچشمه گرفته براى نابودى یك فرد ظاهرا ضعیف و تنها، تمام كوشش خود را به كار گیرند، اما با همین كار بدون توجه او را بر تخت قدرت بنشانند و فرمانرواى كشور پهناورى كنند، و در پایان همگى در برابر او سر تعظیم فرود آورند، این نشان مى دهد وقتى خدا كارى را اراده كند مى تواند آن را، حتى بدست مخالفین آن كار، پیاده كند، تا روشن شود كه یك انسان پاك و باایمان تنها نیست و اگر تمام جهان به نابودى او كمر بندند اما خدا نخواهد تار موئى از سر او كم نخواهند كرد!.
یعقوب دوازده پسر داشت ، كه دو نفر از آنها ((یوسف )) و ((بنیامین )) از یك مادر بودند، كه ((راحیل )) نام داشت ، یعقوب نسبت به این دو پسر مخصوصا یوسف محبت بیشترى نشان مى داد، زیرا اولا كوچكترین فرزندان او محسوب مى شدند و طبعا نیاز به حمایت و محبت بیشترى داشتند، ثانیا طبق بعضى از روایات مادر آنها ((راحیل )) از دنیا رفته بود، و به این جهت نیز به محبت بیشترى محتاج بودند، از آن گذشته مخصوصا در یوسف ، آثار نبوغ و فوق العادگى نمایان بود، مجموع این جهات سبب شد كه یعقوب آشكارا نسبت به آنها ابراز علاقه بیشترى كند.
برادران حسود بدون توجه به این جهات از این موضوع سخت ناراحت شدند، به خصوص كه شاید بر اثر جدائى مادرها، رقابتى نیز در میانشان طبعا وجود داشت ، لذا دور هم نشستند ((و گفتند یوسف و برادرش ‍ نزد پدر از ما محبوبترند، با اینكه ما جمعیتى نیرومند و كارساز هستیم )) و زندگى پدر را به خوبى اداره مى كنیم ، و به همین دلیل باید علاقه او به ما بیش از این فرزندان خردسال باشد كه كارى از آنها ساخته نیست . (اذ قالوا لیوسف و اخوه احب الى ابینا منا و نحن عصبة ).
و به این ترتیب با قضاوت یك جانبه خود پدر را محكوم ساختند و گفتند: ((به طور قطع پدر ما در گمراهى آشكارى است ))! (ان ابانا لفى ضلال مبین ).
آتش حقد و حسد به آنها اجازه نمى داد كه در تمام جوانب كار بیندیشند دلائل اظهار علاقه پدر را نسبت به این دو كودك بدانند، چرا كه همیشه منافع خاص هر كس حجابى بر روى افكار او مى افكند، و به قضاوتهائى یك جانبه كه نتیجه آن گمراهى از جاده حق و عدالت است وا مى دارد.
البته منظور آنها گمراهى دینى و مذهبى نبود چرا كه آیات آینده نشان مى دهد آنها به بزرگى و نبوت پدر اعتقاد داشتند و تنها در زمینه طرز معاشرت به او ایراد مى گرفتند.
حس حسادت ، سرانجام برادران را به طرح نقشه اى وادار ساخت : گرد هم جمع شدند و دو پیشنهاد را مطرح كردند و گفتند: ((یا یوسف را بكشید و یا او را به سرزمین دوردستى بیفكنید تا محبت پدر یكپارچه متوجه شما بشود))! (اقتلوا یوسف او اطرحوه ارضا یخل لكم وجه ابیكم ).
درست است كه با این كار احساس گناه و شرمندگى وجدان خواهید كرد، چرا كه با برادر كوچك خود این جنایت را روا داشته اید ولى جبران این گناه ممكن است ، توبه خواهید كرد و پس از آن جمعیت صالحى خواهید شد! (و تكونوا من بعده قوما صالحین ).
این احتمال نیز در تفسیر جمله اخیر داده شده كه منظور آنها این بوده است كه بعد از دور ساختن یوسف از چشم پدر، مناسبات شما با پدر به صلاح مى گراید، و ناراحتیهائى كه از این نظر داشتید از میان مى رود، ولى تفسیر اول صحیحتر به نظر مى رسد.
بهر حال این جمله دلیل بر آن است كه آنها احساس گناه با این عمل مى كردند و در اعماق دل خود كمى از خدا ترس داشتند، و به همین دلیل پیشنهاد توبه بعد از انجام این گناه مى كردند.
ولى مساءله مهم اینجاست كه سخن از توبه قبل از انجام جرم در واقع براى فریب وجدان و گشودن راه به سوى گناه است ، و به هیچوجه دلیل بر پشیمانى و ندامت نمى باشد.
و به تعبیر دیگر توبه واقعى آن است كه بعد از گناه ، حالت ندامت و شرمسارى براى انسان پیدا شود، اما گفتگو از توبه قبل از گناه ، توبه نیست .
توضیح اینكه بسیار مى شود كه انسان به هنگام تصمیم بر گناه یا مخالفت وجدان روبرو مى گردد و یا اعتقادات مذهبى در برابر او سدى ایجاد مى كند و از پیشرویش به سوى گناه ممانعت به عمل مى آورد، او براى اینكه از این سد به آسانى بگذرد و راه خود را به سوى گناه باز كند وجدان و عقیده خود را با این سخن مى فریبد، كه من پس از انجام گناه بلا فاصله در مقام جبران بر مى آیم ، چنان نیست كه دست روى دست بگذارم و بنشینم ، توبه مى كنم ، بدر خانه خدا مى روم ، اعمال صالح انجام مى دهم ، و سرانجام آثار گناه را مى شویم !.
یعنى همانگونه كه نقشه شیطانى براى انجام گناه مى كشد، یك نقشه شیطانى هم براى فریب وجدان و تسلط بر عقائد مذهبى خود طرح مى كند، و چه بسا این نقشه شیطانى نیز مؤ ثر واقع مى شود و آن سد محكم را با این وسیله از سر راه خود بر مى دارد، برادران یوسف نیز از همین راه وارد شدند.
نكته دیگر اینكه آنها گفتند پس از دور ساختن یوسف ، توجه پدر و نگاه او به سوى شما خواهد شد (یخل لكم ((وجه )) ابیكم ) و نگفتند قلب پدر در اختیار شما خواهد شد (یخل لكم قلب ابیكم ) چرا كه اطمینان نداشتند پدر به زودى فرزندش یوسف را فراموش كند، همین اندازه كه توجه ظاهرى پدر به آنها باشد كافى است .
این احتمال نیز وجود دارد كه صورت و چشم دریچه قلب است ، هنگامى كه نگاه پدر متوجه آنها شد تدریجا قلب او هم متوجه خواهد شد.
ولى در میان برادران یك نفر بود كه از همه باهوشتر، و یا با وجدان تر بود، به همین دلیل با طرح قتل یوسف مخالفت كرد و هم با طرح تبعید او در یك سرزمین دور دست كه بیم هلاكت در آن بود، و طرح سومى را ارائه نمود و گفت : اگر اصرار دارید كارى بكنید یوسف را نكشید، بلكه او را در قعر چاهى بى فكنید (بگونهاى كه سالم بماند) تا بعضى از راهگذران و قافله ها او را بیابند و با خود ببرند و از چشم ما و پدر دور شود (قال قائل منهم لا تقتلوا یوسف و القوه فى غیابت الجب یلتقطه بعض السیارة ان كنتم فاعلین ).
1 - ((جب )) به معنى چاهى است كه آنرا سنگ چین نكرده اند، و شاید
غالب چاههاى بیابانى همینطور است ، و ((غیابت )) به معنى نهانگاه داخل چاه است كه از نظرها غیب و پنهان است ، و این تعبیر گویا اشاره به چیزى است كه در چاههاى بیابانى معمول است و آن اینكه در قعر چاه ، نزدیك به سطح آب ، در داخل بدنه چاه محل كوچك طاقچه مانندى درست مى كنند كه اگر كسى به قعر چاه برود بتواند روى آن بنشیند و ظرفى را كه با خود برده پر از آب كند، بى آنكه خود وارد آب شود و طبعااز بالاى چاه كه نگاه كنند درست این محل پیدا نیست و به همین جهت از آن تعبیر به ((غیابت )) شده است .
و در محیط ما نیز چنین چاه هائى وجود دارد.
2 - بدون شك قصد این پیشنهاد كننده آن نبوده كه یوسف را آنچنان در چاه سرنگون سازند كه نابود شود بلكه هدف این بود كه در نهانگاه چاه قرار گیرد تا سالم بدست قافله ها برسد.
3 - از جمله ان كنتم فاعلین چنین استفاده مى شود كه این گوینده حتى این پیشنهاد را بصورت یك پیشنهاد قطعى مطرح نكرد، شاید ترجیح مى داد كه اصلا نقشه اى بر ضد یوسف طرح نشود.
4 - در اینكه نام این فرد چه بوده در میان مفسران گفتگو است ، بعضى گفته اند نام او ((روبین )) بود، كه از همه باهوشتر محسوب مى شد، و بعضى ((یهودا)) و بعضى ((لاوى )) را نام برده اند.
5 - نقش ویرانگر حسد در زندگى انسانها.
درس مهم دیگرى كه از این داستان مى آموزیم این است كه چگونه حسد مى تواند آدمى را تا سر حد كشتن برادر و یا تولید درد سرهاى خیلى شدید براى او پیش ببرد و چگونه اگر این آتش درونى مهار نشود، هم دیگران را به آتش مى كشد و هم خود انسان را.
اصولا هنگامى كه نعمتى به دیگرى مى رسد و خود شخص از او محروم مى ماند، چهار حالت مختلف در او پیدا مى شود.
نخست اینكه آرزو مى كند همانگونه كه دیگران دارند، او هم داشته باشد، این حالت را ((غبطه )) مى خوانند و حالتى است قابل ستایش چرا كه انسان را به تلاش و كوشش سازنده اى وا مى دارد، و هیچ اثر مخربى در اجتماع ندارد.
دیگر اینكه آرزو مى كند آن نعمت از دیگران سلب شود و براى این كار به تلاش و كوشش بر مى خیزد این همان حالت بسیار مذموم حسد است ، كه انسان را به تلاش و كوشش مخرب درباره دیگران وا مى دارد، بى آنكه تلاش سازندهاى درباره خود كند.
سوم اینكه آرزو مى كند خودش داراى آن نعمت شود و دیگران از آن محروم بمانند، و این همان حالت ((بخل )) و انحصار طلبى است كه انسان همه چیز را براى خود بخواهد و از محرومیت دیگران لذت ببرد.
چهارم اینكه دوست دارد دیگران در نعمت باشند، هر چند خودش در محرومیت بسر ببرد و حتى حاضر است آنچه را دارد در اختیار دیگران بگذارد و از منافع خود چشم بپوشد و این حالت والا را ((ایثار)) مى گویند كه یكى از مهمترین صفات برجسته انسانى است .
بهر حال حسد تنها برادران یوسف را تا سر حد كشتن برادرشان پیش نبرد بلكه گاه مى شود كه حسد انسان را به نابودى خویش نیز وا مى دارد.
به همین دلیل در احادیث اسلامى براى مبارزه با این صفت رذیله تعبیرات تكان دهنده اى دیده مى شود.
به عنوان نمونه : از پیامبر اكرم (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده كه فرمود: خداوند موسى بن عمران را از حسد نهى كرد و به او فرمود: ان الحاسد ساخط لنعمى صاد لقسمى الذى قسمت بین عبادى و من یك كذلك فلست منه و لیس منى : ((شخص حسود نسبت به نعمتهاى من بر بندگانم خشمناك است ، و از قسمتهائى كه میان بندگانم قائل شده ام ممانعت مى كند، هر كس چنین باشد نه او از من است و نه من از اویم )).
از امام صادق مى خوانیم : آفة الدین الحسد و العجب و الفخر: ((آفت دین و ایمان سه چیز است : حسد و خود پسندى و فخر فروشى )).
و در حدیث دیگرى از همان امام مى خوانیم : ان المؤ من یغبط و لا یحسد، و المنافق یحسد و لا یغبط: ((افراد با ایمان غبطه مى خورند ولى حسد نمى ورزند، ولى منافق حسد مى ورزد و غبطه نمى خورد)).
6 - این درس را نیز مى توان از این بخش از داستان فراگرفت كه پدر و مادر در ابراز محبت نسبت به فرزندان باید فوق العاده دقت به خرج دهد.
گرچه یعقوب بدون شك در این باره مرتكب خطائى نشد و ابراز علاقه اى كه نسبت به یوسف و برادرش ‍ بنیامین مى كرد روى حسابى بود كه قبلا به آن اشاره كردیم ، ولى به هر حال این ماجرا نشان مى دهد كه حتى باید بیش از مقدار لازم در این مساله حساس و سختگیر بود، زیرا گاه مى شود یك ابراز علاقه نسبت به یك فرزند، آنچنان عقده اى در دل فرزند دیگر ایجاد مى كند كه او را به همه
كار وا مى دارد، آنچنان شخصیت خود را در هم شكسته مى بیند كه براى نابود كردن شخصیت برادرش ، حد و مرزى نمى شناسد.
حتى اگر نتواند عكس العملى از خود نشان بدهد از درون خود را مى خورد و گاه گرفتار بیمارى روانى مى شود، فراموش نمى كنم فرزند كوچك یكى از دوستان بیمار بود و طبعا نیاز به محبت بیشتر داشت ، پدر برادر بزرگتر را به صورت خدمتكارى براى او در آورده بود چیزى نگذشت كه پسر بزرگ گرفتار بیمارى روانى ناشناخته اى شد، به آن دوست عزیز گفتم فكر نمى كنى سرچشمه اش این عدم عدالت در اظهار محبت بوده باشد، او كه این سخن را باور نمى كرد، به یك طبیب روانى ماهر مراجعه كرد، طبیب به او گفت فرزند شما بیمارى خاصى ندارد سرچشمه بیماریش همین است كه گرفتار كمبود محبت شده و شخصیتش ‍ ضربه دیده در حالى كه برادر كوچك اینهمه محبت دیده است ، و لذا در احادیث اسلامى میخوانیم :
روزى امام باقر (علیه السلام ) فرمود: من گاهى نسبت به بعضى از فرزندانم اظهار محبت مى كنم و او را بر زانوى خود مى نشانم و قلم گوسفند را به او مى دهم و شكر در دهانش مى گذارم ، در حالى كه مى دانم حق با دیگرى است ، ولى این كار را به خاطر این مى كنم تا بر ضد سایر فرزندانم تحریك نشود و آنچنان كه برادران یوسف به یوسف كردند، نكند. 



منبع:
http://rahe-zendegi.blogfa.com



طبقه بندی: مادران،  پدران، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
ارسال توسط محمد رسول